تبليغاتX
جیگر نامه!

جیگر نامه!

هر كي بخواد ميتونه تو قلب تو بشينه/ خوب به خودت نگاه كن، فرق من و تو اينه!

یک دوست دختر دانشجو کامپیوتر هم نداریم بریم باش پایتخت لپ تاپ قیمت کنیم

 

یک دوست دختر دانشجو روانپزشکی هم نداریم خیانت کردیم خیلی منطقی درکمون کنه

 

یک دوست دختر دانشجو مهندسی شیلات هم نداریم نقاط بی استخوان تنش را به ما بدهد بی دغدغه بخوریم

 

یک دوست دختر دانشجو برق هم نداریم بچسبیم بهش شارژ شیم

 

یک دوست دختر دانشجو مکانیک هم نداریم که با هم حرکت پیستون در سیلندر رو مدلسازی کنیم

 

یک دوست دختر دانشجو الاهیات هم نداریم واسمون از جوشن کبیر بگه ماهم بگیم خدا دوتاست و همونجا کات کنیم

 

یک دوست دختر دانشجو ریاضی محض هم نداریم شبا بهترین نقطه تماس رو پیدا کنه بگه از اینجا، از اینجا

 

یک دوست دختر دانشجو ادبیات انگلیسی هم نداریم هر روز بهمون یک دونه سیب بده بگه انگلیسیا میگن که ان اپل عه دی ...‏

 

یک دوست دختر طراح لباس هم نداریم که هی گیر بده بگه اون زیر پیرهنی لامصبتو نکن تو شورتت

 

یک دوست دختر دانشجو شیمی هم نداریم باش بریزیم رو هم ببینیم چی تولید میشه در نهایت

 

یک دوست دختر دانشجو عمران هم نداریم که در محل کار صداشون بزنیم خانوم مهندس؟ اونم بگه بله آقای مهندس ؟ و خوشمون بیاد

 

یک دوست دختر دانشجو عکاسی هم نداریم لخت شیم ازمون عکس بگیره بعد جاها عوض

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 23:7  توسط ماني  | 

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد و آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره…

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 19:31  توسط ماني  | 

ک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد...

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 19:28  توسط ماني  | 

یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه . تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند.

تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده. دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 23:30  توسط ماني  | 

سلام به همه


امیدوارم که ایام به کامتون باشه


پیشا پیش ماه رمضون رو به همه تبریک میگم


 


خدایا ای خدای مهر و ناهید// بده توش و توانی را به مانی


که گیرد سالیان سال روزه// اگرچه او شود از دم رفوزه


 


توی این پست سعی کردیم برای سلیقه های مختلف پیام تبریک بذاریم که امیدوارم خوشتون بیاد


اینجا کلیک کنین تا پیامکا رو ببینین


راستی اگه اهل بگو بخندی و دنبال sms    خنده داری اینجا کلیک کن


چند تا هم حدیث اینجا هست امیدوارم از خوندنش لذت ببری


 


ای سبک بال ، در دعای سحرت ، هرگز از یاد نبر ، من جا مانده بسی محتاجم . . .


التماس دعا


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 21:17  توسط ماني  | 

می ‌گویند یکی از بزرگان نجف عیال را سه طلاقه کرده بود، دیگر امکان رجوع نداشت، باید محلّلی پیدا می ‌کرد تا خاتون را به عقد خویش درآورد و پس از همبستری، او را طلاق دهد، کاری بس دشوارو پر مخاطره بود، باید کسی می‌یافت که نه خاتون  به او دل بندد و نه او به خاتون !

برای مشاهده متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 22:46  توسط ماني  | 

دیدم دل ام گرفته
هوای گریه دارم
تواین غروب غمگین
دور از رفیق و یارم

دیدم دل ام گرفته
دنیا به این شلوغی
این همه آدم اما
من کسی رو ندارم

برای دیدن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 3:7  توسط ماني  | 

آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟

آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.

پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 18:3  توسط ماني  | 

عشق یعنی این ، بخوانید و تفکر کنید.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 17:56  توسط ماني  | 

کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود...

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود  و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...

 همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 17:47  توسط ماني  | 





Powered by WebGozar